| حافظ افتادگی از دست مده زآن که حسود عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد
مونده بودم که امروز از چی حرف بزنم ، از زندگی، مرگ، عشق و عرفان، ... دیدم تازه متولد شدم پس چرا از تولد نگم . از این که اینجا اصلا چرا ولادت یافت ؟ این رفیق شفیق ما اومد گفت یه وبلاگ بزنیم . من اهل این کارا نبودم که. بهر حال قبولش کردم به این شرط که از من اسمی نباشه من فقط نویسنده باشم. اما حالا باید یه شرط دیگه رو هم اعلام کنم اون هم اینه که از اونجایی که این وبلاگ یه جورایی برای بر و بچه های دیجی چت روزی آشناتر هست، باید بگم که اگر چه این وبلاگ قرار هست که یه جورایی به طور گروهی نوشته بشه اما قرار نیست که یه گروه باشه، قرار نیست که در برابر گروههای سلاطین و شیاطین باشه . این وبلاگ فقط قراره که حرف بزنه از همه با همه برای همه . پس به چشم یه گروه یا یه رقیب به اینجا نگاه نکنین . در عین حال قرار هم نیست که مطالبش خاص بر و بچه های روزی باشه. بلکه قرار هست که از همه چیز و همه کس، برای همه جور نظری نوشته بشه و اصلا به همین دلیل قرار هست که نویسنده ها داشته باشیم نه نویسنده . مخلص کلوم اینکه هنوز راه نیفتادیم ، اما به یاری حق و دوستان یه کارایی قصد داریم انجام بدیم که فردای روزگار حداقل بتونیم سرمون رو بالا بگیریم. شاید از فردا حرفهای مهمتر و جدیتر یا شاید هم شوخی و طنز گفتیم ، مهم اینه که قصد داریم حرف بزنیم و در کنارش بشنویم . پس ما رو از اون یادگاری هاتون بی نصیب نگذارید خوشحال میشیم و صد البته مایه افتخار و مباهات . والسلام پدرخوانده
+تاریخ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1382ساعت 1:5 نویسنده آبدارچی
|
بسم الله الکریم
از دست این بشر نمی دونم چیکار کنم . منو وادار کرد که شروع کنم به نوشتن و تایپ کردن . نمی دونم چند درصد لوطی رو می شناسین اما این بشر جز زحمت هیچ نفعی به آدم نمی رسونه . خدا خیرش بده در ضمن من خودم نمی دونم کیم لطفا هر کی هر چی گفت باور نکنین دشمن زیاد دارم میخوان برام پاپوش درست کنن ختم کلوم اینکه مهم نیست من کیممهم اینه که این وبلاگ رو لوطی نظارت می کنه هیچ دوست ندارم از من اسمی باشه من وسط این وبلاگ رو پر می کنم این رو به خود حضرتش هم گفتم . فعلا هم نمی دونم چی بنویسم . فقط در همین حد گفتم بسه . شاید یه روز اومدم شعر نوشتم یا یه مطلب علمی یا یه جوک یا یه بحث راه انداختم . شاید هم خاطره نوشتم . حالا خدا بزرگه . فعلا اعلام وجود کردیم تا بعدا. .......خب زنده باشین به اینجا هم زیاد سر نزنید در خاتمه :گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر............بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر پدرخوانده
+تاریخ یکشنبه بیست و سوم آذر 1382ساعت 1:0 نویسنده آبدارچی
|
|